نوشتهای درباره مرگ

مردن هم جسارت میخواهد پس گمان نکن که اگر در زندگی عمیقا باختی و شکست های پیاپی روزگار را بر تو سیاه کرده به آسانی میتوانی از بازی انصراف دهی چرا که مرگ به فراخور بی باکی تو میتواند سخت یا سختتر باشد. میگویند انسان های ترسو که توان جنگیدن ندارند خود کشی میکنند...
اما وقتی به لحظه ای که نفس در سینه ات حبس شده و بر بلندی بر می استاده ای. چشمانت را قرار است برای همیشه ببندی فکر میکنی میبینی شجاعت در لباسی جدید خواهان مبارزه است. شجاعت برای مردن! برای نترسیدن از آنچه در پی آن سقوط سهمگین اتفاق می افتد.
چگونه می توان برای زندگی تقلا نکرد و برای مردن تقلا کرد هنوز نمی دانم معنی به آخر رسیدن را....
براستی این خط کجاست مگر نه اینکه هر انسان در وجودش ظرفی قرار داده شده برای تحمل مشکلات زندگی ...
چگونه این ظرف وجودی را میتوان خالی نگه داشت آیا براستی عوامل بیرونی و شرایط زندگی که از حیر طبیعت بر ماست آنقدر در پر کردن این ظرف خالی نقش دارد؟
با بی اعتنایی به این مسئله نگاهی کلی که بر مرگ بیاندازیم و هرچه عمیق تر به عنوان فکر کنیم افکارمان زاینده نیرویی در ما می شود که زندگی بیشتر دوست بداریم هر چه باشد یک فرصت است...
شاید که نه فقط یکبار این شانس را داریم. هرچند برخی نام آن را دامگاهی می گذارند که بالاجبار در آن افکنده شده اند.
ولی من آن را فرشی هزار نقش می خوانم که در هر پیچ و خمش داستانی نهفته است و گاهی درک این داستان از پایین کوه و تپه و ماهور امکان پذیر نیست بلکه باید به قله برسی و از آن بالا این هارمونی نقش هارا نگاه کنی و لذت ببری....
بنظر حقیر کسانی که دست به این جدایی نابههنگام عمدی میزنند، کمتر وقتی را در سکوت طبیعت نشسته اند. طبیعت پادزهر زمان است. موقعی که از زندگی و تقلا خسته ای و مهی سهمگین بر چشمانت نشسته، کمی به روشنایی سبز و چشم انداز دور خیره شو شاید آنجا اثری از امید بیابی... امید به تقلای دوباره، امید به شجاعت زیستن