خلاصه فیلم باشگاه مشتزنی با گونه زبانی کهن
چنین گویند که مردی بود در روزگاری پریشان، که خواب از دیدهاش گریخته و دل از زندگانی سیر گشته بود.
ادامهی نوشتهنوشتن. مشاهده. فهمیدن.
خانهی داستانها، جستارها و یادداشتهایی که از خواندن، مشاهده کردن و کنجکاوی زاده شدهاند.
چنین گویند که مردی بود در روزگاری پریشان، که خواب از دیدهاش گریخته و دل از زندگانی سیر گشته بود.
ادامهی نوشتهبعضی فیلمها را که میبینی، حس میکنی کارگردان میخواسته چیزی را ثابت کند. اما «باشو، غریبهٔ کوچک» از آن فیلمها نیست.
ادامهی نوشتهکلید در قفل چرخید. عروس هلندی گوشهٔ قفس افتاده بود، بیحال از گرما و تشنگی. «دوست داری آزادت کنم؟»
ادامهی نوشتهاین سؤال را در کتاب هنر زندگی کردن دیدم. سؤال ساده بود، اما در ذهنم مثل حس ضربهای داشت که ناخواسته به سرم خورده بود.
ادامهی نوشتههر بار که صفحهای از سوگ سیاوش را ورق میزنم، بیش از آنکه با اسطورهها روبهرو باشم، با زبان روبهرو میشوم؛ با فارسی.
ادامهی نوشتهدر این سرزمین، پیش از آنکه بیاموزیم چگونه جشن بگیریم، آموختهایم چگونه سوگوار باشیم.
ادامهی نوشتهاز سرود سکوت
«شاید جهان،
هرگز منتظر ما نبوده است.»
«انسان برای سکون ساخته نشده است. ما موجوداتی هستیم که در فاصلهٔ میان امنیت و ناشناختهها نفس میکشیم.»
«در این روزها، من بیشتر به زندهماندن فکر کردهام تا زیستن.»
«این زبان، تنها ابزار بیان نیست؛ میدانِ زیستن است.»
«طبیعت پادزهر زمان است؛ کمی به روشنایی سبز و چشمانداز دور خیره شو، شاید آنجا اثری از امید بیابی.»
«سوگ دو چهره دارد؛ یک چهرهاش اشک است، دیگری آتش.»