خلاصه فیلم باشگاه مشت‌زنی با گونه زبانی کهن

چنین گویند که مردی بود در روزگاری پریشان، که خواب از دیده‌اش گریخته و دل از زندگانی سیر گشته بود. شب‌ها تا سپیده‌دم بیدار می‌ماند و روزها در کار و سفر فرسوده می‌شد. سرکرده‌ای سخت‌گیر بر او فرمان می‌راند و بار رنج بر دوشش می‌نهاد، چندان‌که جانش ناتوان گشته بود. جوان می‌پنداشت که رهایی در گرد آوردن سیم و زر است؛ پس اسباب زندگی همه از نو فراهم آورد، لیک نه زر آرامش آورد و نه دارایی اندوه از دلش برداشت.

روزی، در گذری ساده، با مردی بی‌پروا و تندخو آشنا شد؛ گفتارش تند بود و از ترس بیزاری می‌جست. جوان، که خویشتن را سست‌دل می‌دانست، دل به سخنان او بست و اندک‌اندک خویش را پیرو وی یافت.

بدان‌سان، آن دو به کاری سخت روی آوردند و در تن، لذتی ناشناخته از رنج یافتند. آوازه کارشان در میان مردمان پیچید و گروهی به آنان پیوستند. راهی دشوار و خون‌آلود در پیش گرفته شد، به این گمان که آزادی در رنج نهفته است. مرد پیشرو، هر روز با جوان می‌بود و در هر دیدار، سخنی تازه به او می‌آموخت.

جوان کم‌کم خود را از یاد برد و همه دل به پیشرو سپرد. آنچه از رسم زندگانی می‌شناخت فرو ریخت و شیوه‌ای نو جای آن گرفت. در این زندگی تازه، خویشتن را زنده‌تر می‌دید و می‌پنداشت که زنده بودن در گرو درد کشیدن است.

روزی، بی‌خبر، پیشرو ناپدید شد. جوان در پی او شهر به شهر گشت و هر جا گروهی از پیروان را دید که همان راه می‌رفتند. در دلش شگفتی افتاد، سرانجام دریافت آن پیشرو جدا از او نبوده و آنچه می‌دیده، روی دیگر جان خودش بوده است.

از این آگاهی، دلش آرام نگرفت. پیروان خشمگین و آزموده، آماده ویرانی بودند و همت کردند که بنیاد سنگ و آهن را از دل شهری پر زرق و برق فرو نشانند. جوان کوشید تا آن نیروی درون را مهار کند، لیک هر بار کار بر او دشوار می‌گشت.

سرانجام دریافت که دشمن بیرونی نیست و رنج از درون او برمی‌خیزد، و اگر آدمی خویشتن را نشناسد، جهان نیز تباه می‌شود. پس دل به نابودی آن نیروی سرکش سپرد و بدین‌سان، خود از این مهلکه جان سالم به در برد و داستانش مایهٔ پند شد.

دیدگاه‌ها (۰)

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است؛ نخستین نفر باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

ایمیل یا شماره‌ی تماس شما منتشر نمی‌شود. دیدگاه‌ها پس از تأیید نمایش داده می‌شوند.