نیمهسوخته
وقتی درِ آسانسور باز شد، خیره به سطل آشغال ماند. چند لحظه بعد، خودش را دید که با تمام توان به آن لگد میزند. نمیدانست چرا؛ نمیدانست چطور به این نقطه رسیده است. فقط میدانست باید این کار را بکند. فریادی کشید و با آخرین لگد، وارد پارکینگ شد.
مردی به دیوار تکیه داده بود و سیگار میکشید. حتی سرش را بلند نکرد تا ببیند چه کسی وارد شده است. فقط دستش را دراز کرد و سیگار را تعارفش کرد.
کمی مردد جلو رفت. کنار دیوار ایستاد و تکیه داد. دستهایش بیجان از دو طرف بدنش آویزان بود و چشمش به سیگار نیمهسوختهای دوخته بود.
نمیخواست.
نتوانست.
پک آرامی زد و در دودِ آن، آیندهاش را دید.
سکوت وحشتناک ترین صدا آن لحظه بود. گفت«میتونی یه لطفی بهم بکنی؟ »
مرد دستش را از جیب کتوشلوار اتوکشیدهاش بیرون آورد، سیگار را از لبش گرفت و زیر پا له کرد. «کمکت کنم، فقط سقوطت رو عقب انداختم.»