جنوب، همان غریبهٔ کوچک

بعضی فیلم‌ها را که می‌بینی، حس می‌کنی کارگردان می‌خواسته چیزی را ثابت کند. اما «باشو، غریبهٔ کوچک» از آن فیلم‌ها نیست. بیضایی چیزی را به رخ نمی‌کشد؛ فقط دستت را می‌گیرد و آرام کنارت می‌نشاند. آن‌قدر آرام که فراموش می‌کنی داری فیلم می‌بینی.

از همان قاب اول پیداست که این فیلم برای مخاطبش احترام قائل است. نه با دیالوگ‌های بلند، نه با موسیقی‌ای که مدام احساست را هل بدهد. همه‌چیز به‌اندازه است. جزئیات مثل بذر در دل صحنه‌ها کاشته شده‌اند؛ نامه، همسایه‌ها، ترس باشو، سکوت نایی. هر بار که برمی‌گردند، دیگر همان چیز قبلی نیستند؛ انگار آن‌ها هم پابه‌پای شخصیت‌ها بزرگ شده‌اند. بیضایی می‌داند بعضی رابطه‌ها باید آرام شکل بگیرند، بعضی زخم‌ها باید آرام دیده شوند، و بعضی آدم‌ها را نمی‌شود با چند سکانس نجات داد.

بعد از فیلم، کنجکاو شدم بدانم باشو حالا کجاست. به چند گزارش برخوردم؛ از زندگیِ سادهٔ او در اهواز، از دکه‌ای کوچک و روزهایی که هیچ شباهتی به آن کودک روی پرده ندارند. نمی‌دانم این روایت‌ها چقدر دقیق‌اند، اما همان‌جا فهمیدم که اشتباه می‌کردم. فکر می‌کردم فیلم با پیدا شدن پدر تمام می‌شود؛ اما باشو از پرده پایین آمد و رفت توی همان زندگی‌ای که فیلم می‌خواست از آن حرف بزند.

چون جنگ فقط صدای بمب نیست که یک روز قطع شود. جنگ گاهی می‌ماند و شکلش را عوض می‌کند. می‌شود سالی که باران نمی‌آید. می‌شود هوایی که نفس را می‌بندد. می‌شود جوانی که چمدان می‌بندد، چون زمینش دیگر نان نمی‌دهد. این‌ها تیتر نمی‌شوند، فقط هر روز یک نفر را کمی بیشتر خسته می‌کنند.

مشکل باشو فقط جنگ نبود. باشو در خانهٔ خودش غریبه شد. زبانش فرق داشت، رنگش فرق داشت، از جایی آمده بود که برای بقیه فقط یک اسم روی نقشه بود. جنوب هم انگار همیشه همین‌طور بوده. نفتش را می‌شناسیم، نخل‌هایش را دوست داریم، برایش شعر می‌خوانیم. اما تا وقتی درد در شهر خودمان نیفتد، آن را خبر می‌دانیم، نه تجربه.

و اینجاست که فکر می‌کنم بیضایی راه را هم نشانمان داده. نایی زبان باشو را نمی‌فهمید، اما ترسش را فهمید. لازم نبود اول همه‌چیزِ او را بشناسد تا کنارش بایستد؛ همین که دید بچه‌ای جا مانده و ترسیده، بس بود. آنها با هم حرف نمی‌زدند، اما کم‌کم یاد گرفتند همدیگر را بخوانند. و آن صحنه‌ای که باشو کتاب درسی را برمی‌دارد و بلند می‌خواند «ما فرزندان ایرانیم»، تازه می‌فهمی حرف اصلی همین بوده؛ زیر این‌همه فرقِ زبان و رنگ، یک خاک مشترک هست که همه رویش ایستاده‌ایم.

شاید کاری که از دست ما برمی‌آید همین باشد؛ همان کاری که نایی کرد. لازم نیست جنوب را کامل بشناسیم تا حالش را بفهمیم. کافی است به‌جای اینکه رنجش را خبر بدانیم، کنارش بنشینیم و بخوانیمش.

باشو آخر فیلم برنگشت به جنوب؛ ماند و بخشی از آن خانه شد. جنوب دنبال ترحم نیست، دنبال یک نایی است؛ کسی که دستش را بگیرد و بگوید تو هم از ما هستی، بی‌آنکه لازم باشد ثابتش کنی.

پ.ن: نوشته‌شده در تیرماه ۱۴۰۵، روزهایی که جنوب درگیر آتش‌های پیاپی بود.