هدف نزدیک

کلید در قفل چرخید.عروس هلندی گوشهٔ قفس افتاده بود، بی‌حال از گرما و تشنگی. به‌زحمت سری بلند کرد. سپهر کیف را همان‌جا انداخت و رفت سراغ قفس. «نگار، آبش تمام شده.» دستِ لرزانش را داخل برد و پرنده را بیرون آورد؛ کوچک و سبک، تقریباً بی‌وزن.«دوست داری آزادت کنم؟» پرنده روی انگشتش بی‌حرکت ماند. نگار آب را در مخزن ریخت. عروس هلندی پرواز کرد سمتِ آب. «اگر می‌دانستم یک روز تنهایی این‌قدر حالش را بد می‌کند، نمی‌گذاشتیمش». نگار پشت به او، لباس‌ها را تا می‌کرد. «بالاخره باید به نبودِ ما عادت کند.»

تلفن زنگ خورد. یک‌بار، دوبار. سپهر به صفحه نگاه کرد و جواب نداد. نگار گوشی را از دستش گرفت. «جانم. بله، رسیدیم. سپهرم حمام است. نه، مشکلی نبود؛ اشتباهی پیش آمده بود. تاریخ دادند برای بلیط.» مکث کرد. «شما هم همین‌طور.» گوشی را گذاشت. «چقدر دوست داشت اشتباهی پیش نمی‌آمد.» سپهر چیزی نگفت. حوله را روی موهایش کشید. نگار برنج را دم گذاشت. عروس هلندی خودش را به میله‌ها می‌زد. کنارِ قفس ایستاد و نگاهش کرد، بعد رفت سراغ آخرین کارتن. «چرا باید این‌ همه قاب عکس ببریم؟ همه‌چیز در گوشی‌هامان هست.» سپهر داشت گلدان دوستی را آب میداد. حرفش را نشنیده گرفت. «با این هم خداحافظی؟ یادت هست چرا این اسم را رویش گذاشتیم.»

«معلوم است که یادم هست. سال‌هاست عشق می‌ریزیم به پایش.» عکس‌ها را پشت‌ورو می‌چید. «می‌شود یک تکه‌ با ریشه ببریم.» سپهر گوشی‌اش را برداشت تا راهِ قلمه‌گرفتن را پیدا کند. «کلی کار سرمان ریخته و تو دنبالِ این هستی.» به کارش ادامه داد. نگار قابِ قدیمی و نیمه‌شکسته را برداشت. پشتِ قاب نوشته بود: «در اوجِ شادی و غمت با تو خواهم ماند. کودکِ پنج‌ساله‌ام.» دستش یک لحظه لرزید. چشمش را مالید و قاب را همان‌جا گذاشت، کار را نیمه رها کرد و رفت میز را بچیند. شب، نگار که خوابید، سپهر کنارِ پنجره نشست. دود سیگار را در نورِ ماه فوت کرد و خیره ماند تا محو شد.

عقربه روی شش بود. خورشید عجله‌ای برای بالا آمدن نداشت. نگار مقنعه را مرتب می‌کرد. «مامان آزمایشش را گرفت؟» «باید بپرسم.» کامپیوتر را روشن کرد و رفت چای بریزد. نگار لقمهٔ آخر را خورد، کیفش را برداشت و خداحافظیِ کوتاهی کرد. در که بسته شد، سپهر به سفره نگاه کرد؛ نانِ یخ‌زده، کمی پنیر. استکان را برداشت و پشتِ سیستم برگشت. نشانگر روی صفحهٔ سیاه پلک می‌زد. انگشتش دورِ استکان گرم شد. صفحه‌کلید منتظر بود. تلفن را برداشت. دستش به سمتِ تماس رفت، اما پیام را باز کرد. «مادر جان، آزمایشت را گرفتی؟ همه‌چیز خوب بود؟» بعد خودش را دید که جای دیگری اسکرول می‌کند. اعلان آمد. چای سرد شده بود. «آره پسرم. گفتند چیزِ جدی‌ای نیست. کلی وسیله کنار گذاشته‌ام برایتان ببرید. می‌آیی این‌جا؟» آب دهانش را قورت داد. نوشت: «این‌طوری که نمی‌شود. عصری بیا برویم پیشِ سیاوش، یک نگاه بیندازد. ناسلامتی نوهٔ خواهرت است.» نشانگر روی صفحهٔ سیاه هنوز پلک می‌زد.

در راهروی مطب، صدای منشی از قارقارِ هزار کلاغ هم کلافه‌کننده‌تر بود سیاوش از قبل منتظر آن‌ها بود و منشی اولین نفر آن‌ها را صدا زد. سیاوش بعد از احوال‌پرسی با مادر گفت: «خب خاله، عکس را بده ببینم چه دسته‌گلی به آب داده‌ای.» نورِ صفحه روشن شد. عکس را رویش گذاشت. چند لحظه نگاه کرد. سپهر دست‌هایش را به هم مالید. مادر پیش‌دستی کرد. «من که می‌گویم چیزی نیست. این بچه پایش را کرده توی یک کفش.» سیاوش دستی به ریشش کشید. «خاله، یک‌سری دارو می‌نویسم؛ برای تشخیص باید اول این‌ها را یک مدت بخوری. چیزِ خاصی نیست، بیشترش آرام‌بخش است و برای سیستمِ ایمنی.» سپهر چهرهٔ سیاوش را با لحظهٔ ورودشان مقایسه کرد. تغییری حس کرد. بیرون، مادر داروها را می‌شمرد. «این هم معلوم نیست برای چه دردی دارو داده که سر و ته ندارد. راستی، یادم بده روی گوشی ساعت بگذارم.» سپهر دستش را روی دستِ مادر گذاشت. «به چشم.» مادر فهمید بلیط‌ها یک هفته عقب افتاده. «حالا که این‌طور شد، یک سفرِ کوتاه برویم.» سپهر می‌دانست نگار راضی نیست. نه نگفت. «اگر شد، خبرت می‌کنم.»

در راهِ برگشت، نگار با قفس دمِ در منتظر بود. سوار که شد، پلک‌هایش خیس بود و موهایش نامرتب. سپهر دستش را گرفت. «نمی‌دانم چه در پیش داریم، ولی تا آخرش با همیم.» نگار بیرون را نگاه می‌کرد. لبخندِ کوچکی زد و دستش را فشرد. عروس هلندی توی قفس بی‌قرار بود. سرِ پیچ، تلفن دوباره زنگ خورد. سپهر پوفی کشید. «این یکی را دیگر نمی‌توانم.» جواب داد. «قربانت. بله گرفتم. مشکلی هست؟» سرعتِ ماشین کم شد. «جریان چیست، سیاوش جان؟ منشأش چه بوده؟ من چه کار می‌توانم بکنم؟» ماشین کنارِ جنگل ایستاد. سپهر فرمان را چنان سفت گرفته بود که رگ‌های ساعدش بیرون زده بود. به نقطه‌ای نامعلوم خیره ماند. نگار جرئت نمی‌کرد حرفی بزند. تلفن را قطع کرد. پیاده شد. عرقِ سرد روی تنش نشسته بود. حسِ خفگی کرد. نگار آن‌طرف، میانِ درخت‌ها قدم می‌زد. سپهر هر سو را که نگاه می‌کرد تصویرِ مادر بود؛ صدای سیاوش روی لبخندِ مادر. کلمات مثلِ برگ ها در باد در سرش می‌رقصیدند. پرنده گوشه قفس نزدیک پنجره رفته بود سوت‌های نرم و پیوسته‌ای از گلویش خارج میشد. نگار جلو آمد، در آغوشش کشید و در گوشش زمزمه کرد: «سرطان؟» سپهر سرش را آرام تکان داد. نگار محکم‌تر بغلش کرد. سپهر قفس را از ماشین بیرون آورد و روی صندوق گذاشت. درِ قفس را آرام باز کرد. نگار خواست جلویش را بگیرد؛ عقبش راند. پرنده به‌سختی بیرون آمد. چند لحظه روی شانه‌اش نشست و فقط نگاه کرد. تاجِ پرهایش آرام قد کشید. سپهر پَرش داد. پرنده روی شاخه نشست، بعد بالاتر، و بالاتر. نگار اشک می‌ریخت.در راهِ برگشت، سپهر به مادر زنگ زد تا سفر را هماهنگ کند.