رویایت چیست؟

این سؤال را در کتاب هنر زندگی کردن دیدم. سرم را کمی بالا آوردم و به شکوفه‌های دلِ قالی خیره شدم. سؤال ساده بود، اما در ذهنم مثل حس ضربه‌ای داشت که ناخواسته به سرم خورده بود.

واقعاً رویای من چیست؟

پاسخ، سکوتی خاکستری بود. نه تصویری، نه اشتیاقی، نه حتی حسی شیرین. فقط تلاشی ذهنی برای ساختن چیزی که انگار وجود نداشت. بعد سؤال دوم از راه رسید: اصلاً رویا چیست؟

ما سال‌ها درباره‌ی رویا شنیده‌ایم. درباره‌ی «هدف داشتن»، «ساختن آینده»، «رسیدن». در کتاب‌ها، در سخنرانی‌ها، در جمله‌های انگیزشی که با فونت درشت چاپ می‌شوند. رویا چیزی است که باید داشته باشی؛ و اگر نداری، انگار بخشی از انسان‌بودنت ناقص است.

اما آیا واقعا ناقصم؟

در سرزمینی که افق دیدم به آینده، مدام کوتاه‌تر می‌شود، امنیتش موقتی است، کارش ناپایدار، فردایش مبهم و تصمیم‌هایش اغلب بی‌اثر، رویا بیشتر شبیه تجمل است تا ضرورت. مردمی که هر روز از یک بحران به بحران دیگر پرت می‌شوند، فرصت بلند نگاه‌کردن ندارند. وقتی تمام توانت صرف دوام‌آوردن می‌شود، دیگر چه جایی برای آرزوهای دوردست می‌ماند؟

رویا نیاز به افق دارد. نیاز به حداقلی از اطمینان که اگر قدمی برداری، زمین زیر پایت خالی نشود.

شاید برای همین است که سؤال «رویایت چیست؟» برای بسیاری از ما، نه الهام‌بخش که اضطراب‌آور است. ما مفهوم رویا را می‌شناسیم. می‌توانیم درباره‌اش حرف بزنیم، تعریفش کنیم، حتی برای دیگران توصیه‌اش کنیم. اما وقتی نوبت به «رویای من» می‌رسد، چیزی در درونمان مکث می‌کند.

انگار سال‌هاست تمرین کرده‌ایم واقع‌بین باشیم؛ آن‌قدر واقع‌بین که خیال را کنار گذاشته‌ایم، که دیگر جرأت ساختن تصویرهای بزرگ را نداریم.

حالا که دوباره به سؤالم برمی‌گردم، می‌فهمم مسئله این نیست که من تعریف رویا را نمی‌دانم. اتفاقاً خوب می‌دانم رویا چیست.

می‌دانم رویا یعنی تصویر آینده‌ای که می‌خواهی به سمتش حرکت کنی.

می‌دانم یعنی خواستن چیزی فراتر از صرفاً زنده‌ماندن.

اما حقیقت این است:

در این روزها، من بیشتر به زنده‌ماندن فکر کرده‌ام تا زیستن.