شکوهِ زبان، شکوهِ ماندن

کتابخانه‌ای بزرگ و مدور با قفسه‌های پر از کتاب

این روزها بیش از گذشته با قلم شاهرخ مسکوب هم‌نشین شده‌ام و هر بار که صفحه‌ای از سوگ سیاوش را ورق می‌زنم، بیش از آنکه با اسطوره ها روبه‌رو باشم، با زبان روبه‌رو می‌شوم؛ با فارسی.

نه از سر تعصب ملی، که از سر حیرت می‌گویم: فارسی زبانِ ظرافت است و ضربه. می‌تواند ستایش کند گویی هوش از سر شنونده بگریزد و هم‌زمان مرثیه ای بخواند و شمشیر بکشد. واژه‌هایی که گمان می‌بردم در فرسخ‌ها دور از ذهن من‌اند، ناگهان جان می‌گیرند؛ دور سرم می‌چرخند و طلایی می‌شوند.

این زبان، تنها ابزار بیان نیست؛ میدانِ زیستن است.

در آن، فردوسی ایستاده است که هزار سال پیش فراتر از زمانه خویش می اندیشید و بر آن شد حافظه یک ملت را از دل ویرانی‌ها بیرون بکشد و بر صفحه بنشاند. در آن، حافظ است که شک و ایمان را در یک بیت جمع می‌کند. در آن، خیام است که پرسش را بی‌هراس می‌پرسد. این‌ها صرفاً نام نیستند؛ ستون‌های سقفی‌اند که هنوز بالای سر ماست.

شکوه فارسی فقط در شعر نیست؛ در تاب‌آوری‌اش است. زبانی که از دل حمله‌ها، گسست‌ها، تغییر حکومت‌ها و ایدئولوژی‌ها عبور کرده و هنوز نفس می‌کشد. هنوز می‌تواند عاشقانه بگوید، می‌تواند اعتراض کند، می‌تواند فلسفه بورزد. این استمرار، خود یک حماسه است.

اگر این زبان چنین پشتوانه‌ای دارد، من چه سهمی در پاسداشت و غنا بخشیدن به آن دارم؟ آیا من تنها مصرف‌کننده این میراثم، یا ادامه‌دهنده‌اش؟ افتخار به فارسی‌زبان بودن، اگر به کار نیاید، تنها یک احساس گرم زودگذر است. اما اگر به دقت، به وسواس، به درست‌نویسی و درست‌اندیشی بدل شود، آن‌گاه می‌تواند ادامه همان حماسه باشد؛ حماسه‌ای بی‌هیاهو، اما ریشه‌دار.

پ.ن: بعد از خواندن با کتاب هنر پرسشگری تصمیم گرفتم هر بار متنی می‌نویسم سوالهایی نقادانه از خود بپرسم تا جرقه‌ای باشند برای نوشته های بعدیم.