سوگ؛ آتشی زیر خاکستر

فانوسی روشن در میان برگ‌های پاییزی و کتاب‌های گشوده

در این سرزمین، پیش از آن‌که بیاموزیم چگونه جشن بگیریم، آموخته‌ایم چگونه سوگوار باشیم.

نام‌ها عوض شده‌اند، قرن‌ها گذشته‌اند، آیین‌ها تغییر شکل داده‌اند؛ اما تصویر تکرارشونده است: قهرمان یا قهرمانانی پاک، قدرتی آلوده، و مرگی که از دل آن حافظه‌ای جمعی زاده می‌شود. از سیاوش شاهنامه تا روایت‌های پس از او، سوگ در این جغرافیا تنها یک واکنش عاطفی نبوده است؛ شیوه‌ای برای به‌خاطر سپردن بی‌عدالتی بوده است.

سیاوش اسطوره پاکی و خوش نیتی است که در برابر تهمت ایستاد و قربانی سیاست شد. مردمی که هر سال برای او سوگواری می‌کردند، تنها برای مرگ یک شاهزاده اشک نمی‌ریختند؛ آنان مرگ عدالت را به یاد می‌آوردند. سوگ، در این معنا، حافظه بود. تمرینی سالانه برای فراموش نکردن ظلم.

پس از آن نیز تاریخ این سرزمین بی‌سوگ نماند. آیین‌ها دگرگون شدند، اما ساختار همان ماند: بازسازی رنج، بازخوانی شهادت، و زنده نگه‌داشتن تصویر مظلوم در برابر ظالم. این استمرار نشان می‌دهد که سوگ در فرهنگ ما ریشه دارد.

اما سوگ دو چهره دارد. یک چهره‌اش اشک است؛ دیگری آتش.

اگر تنها به اشک بسنده کند، به انفعال می‌انجامد.

اما اگر آتش زیر خاکستر را زنده نگه دارد، به خشم بدل می‌شود؛ خشمی که می‌تواند حماسه بیافریند.

نفرت از ظالم، اگر به نفی ظلم نینجامد، فقط زخمی سرباز است که مرهمی کوچک بر آن نهاده ایم. اما اگر به اراده‌ای برای ایستادن تبدیل شود، همان نیرویی است که تاریخ را حرکت می‌دهد. حماسه همیشه با لبخند آغاز نمی‌شود؛ گاه با دندان‌های به‌هم‌فشرده آغاز می‌شود. با تصمیمی که از دل خشم برمی‌خیزد.

تاریخ این جغرافیا کم از جور ندیده است؛ از قدرت‌های خودکامه تا سرکوب اندیشه، از تحقیر انسان تا مصادره حقیقت. پرسش این نیست که چرا ظلم تکرار شده است. پرسش این است که ما با میراث سوگ چه کرده‌ایم؟ آیا آن را به کنشی آگاهانه بدل کرده‌ایم، یا تنها به آیینی تکرارشونده سپرده‌ایم؟

لحظه‌ای به خودم بازمی‌گردم.

وقتی از ظالم بیزارم، این بیزاری در کجا نمود پیدا می‌کند؟

در واژه‌ها؟ در خشم‌های پراکنده؟ در گلایه‌های روزمره؟

یا در امتناع از همراهی با بی‌عدالتی حتی اگر کوچک باشد؟