خلاصه فیلم باشگاه مشتزنی با گونه زبانی کهن
چنین گویند که مردی بود در روزگاری پریشان، که خواب از دیدهاش گریخته و دل از زندگانی سیر گشته بود.
ادامهی نوشتهداستانها، جستارها و یادداشتهایی که از خواندن، مشاهده کردن و کنجکاوی زاده شدهاند.
چنین گویند که مردی بود در روزگاری پریشان، که خواب از دیدهاش گریخته و دل از زندگانی سیر گشته بود.
ادامهی نوشتهبعضی فیلمها را که میبینی، حس میکنی کارگردان میخواسته چیزی را ثابت کند. اما «باشو، غریبهٔ کوچک» از آن فیلمها نیست.
ادامهی نوشتهکلید در قفل چرخید. عروس هلندی گوشهٔ قفس افتاده بود، بیحال از گرما و تشنگی. «دوست داری آزادت کنم؟»
ادامهی نوشتهاین سؤال را در کتاب هنر زندگی کردن دیدم. سؤال ساده بود، اما در ذهنم مثل حس ضربهای داشت که ناخواسته به سرم خورده بود.
ادامهی نوشتههر بار که صفحهای از سوگ سیاوش را ورق میزنم، بیش از آنکه با اسطورهها روبهرو باشم، با زبان روبهرو میشوم؛ با فارسی.
ادامهی نوشتهدر این سرزمین، پیش از آنکه بیاموزیم چگونه جشن بگیریم، آموختهایم چگونه سوگوار باشیم.
ادامهی نوشتهدر این دنیا واقعی بودن به همه چیز میارزد؛ حتی اگر ناقصترین و مسخرهترین نظرات را در پی داشته باشد.
ادامهی نوشتهآیا میشود میان خواستن و نخواستن، میان کار و استراحت، میان جاهطلبی و رضایت، نقطهای پیدا کرد که هم متعادل باشد و هم زنده؟
ادامهی نوشتههمهچیز پیش از آمدن ما آغاز شده بود. رود، پیش از اولین اشکهای انسان، جریان داشت.
ادامهی نوشتهتصمیم گرفتم اینبار از خود بنویسم، از دشوارترین کار جهان: خودنگری و خودکاوی.
ادامهی نوشتهخیره به آب داخل لیوان بود. کاش ناخدا نبود. کاش حداقل دزد نبود؛ آن وقت حرفش خریدار بیشتری داشت.
ادامهی نوشتهما هر روز با کاراکتر جدیدی از خودمان مواجهیم که با دیروزی فرق دارد؛ اهمالکاری نتیجهی ارتباط ضعیف با همان خودِ فرداست.
ادامهی نوشتهاز بچگی جوری تربیتمان کردهاند که غلطها را بیابیم. به درستها کاری نداشتند، گویی تلاشی پشتش نیست.
ادامهی نوشتهطبیعت پادزهر زمان است؛ کمی به روشنایی سبز و چشمانداز دور خیره شو، شاید آنجا اثری از امید بیابی.
ادامهی نوشتهنوشتهای در این دسته پیدا نشد.