دل‌نوشته#خودکاوی

صبر؛ جنبشی خاموش

گل زرد کوچکی میان صفحات کتابی گشوده

تصمیم گرفتم این‌بار از خود بنویسم، از دشوارترین کار جهان: خودنگری و خودکاوی.

همین که قلم را در دست می‌گیرم، زندگی چون برقی از برابر چشمانم می‌گذرد و لحظه‌ای بعد به خود می‌آیم و می‌نویسم: صبر؛ واژه‌ای که سال‌هاست صدایش در ذهنم طنین می‌اندازد.

از کودکی در خانواده‌ای پرجمعیت، صبر را آموختم؛ صبر در حرف زدن، در شنیده شدن در درس و کار و بعدها در عشق و این صبور ترین واژه دنیاست.

شاید به همین دلیل است که صبر برای من نه یک آموخته، که عضوی از بدنم شده است؛ چیزی شبیه به یک ماهیچه که هر روز به کارش گرفته‌ام و حالا قوّت گرفته است.

از همان زمانی که توانستم اندکی بخوانم، از کانون فرهنگی نزدیک خانه کتاب می‌گرفتم. خواندن و نوشتن سرگرمی محبوب من بود. نور واژه‌ها در تمام این سال‌ها به خوبی توانسته برگ هایم را سبز و سرحال نگه دارد.

از دیدن درختان قطور حیرت زده می‌شوم و لمس خاک، سبزه، چوب و سنگ در جنگل به من «حس زنده‌گی» می‌دهد درست همانگونه که یک کتاب خوب.

سرانجام می‌فهمم عظمت درختان بی دلیل مرا به وجد نمی‌آورد؛ چیزی از جنس همان نیرو در من هم هست. نوشتن، تنها راهی‌ست که آن جنبش خاموش را نشانم می‌دهد؛ کافیست نگاه کنم، بنویسم و بگذارم طبیعت درونم هارمونی خودش را داشته باشد.