مرکزِ هیچ منظره‌ای

رودخانه‌ای کوچک در دل جنگلی سبز و انبوه

همه‌چیز پیش از آمدن ما آغاز شده بود. رود، پیش از اولین اشک های‌ انسان، جریان داشت. درخت‌ها، پیش از آنکه کسی نامی بر تنهایی بگذارد، تنها بودند.

شاید جهان،
هرگز منتظر ما نبوده است.

و شاید روزی آرام شویم، که دیگر اصراری نداشته باشیم مرکز هیچ منظره‌ای باشیم.