ناخدا

خیره به آب داخل لیوان بود. کمی تکانش داد، انگشتش تر شد. این بار با پکی عمیق تر بغضش را فرو داد. کاش ناخدا نبود. کاش حداقل دزد نبود آن وقت حرفش خریدار بیشتری داشت. هر چند خودش هم هنوز آن کابوس را باور نمیکرد. هیولای غول پیکر با چشمان گرسنه و خشمگین قصد انتقامی دیرینه داشت. چشمبند مشکی اش را در آورد کمی خیس شده بود. کاش هیچ وقت آن موجود عجیب را ندیده بود کاش هوس اذیت کردن آن بچه هشتپا به سرش نزده بود. برایش جالب بود بعد از این همه مدت چگونه با موهای سپید شناختهشده چقدر خودش را خدا میدانست گویی تمام جهان کشتیاش بود و او فرمانروای آن.
به خودش آمد جرعهای آب نوشید صدای تلق و تولوق سقف متوجه اش کرد که باز عشاق به این قایق های چوبی کوچک پناه آورده و طلب دوری هایشان را در سوراخ های کوچک این قایق های قدیمی دارند. بیرون رفت فریادی سر داد و به ندیده ها هشدار داد که اینجا صاحب دارد. هر چند از دور اگر نگاه میکردی بعید میدانستی که این همه قایق شکسته مرده یکجا صاحبی داشته باشد. از بعد از آن اتفاق دیگر هیچ وقت به دریا نرفت پس برای گذران عمر قایق تعمیر میکرد. در همین فکر ها خیره به آسمان بود که باز به سوال قدیمی اش فکر کرد، چرا نجات یافت؟ آیا هشتپای غول پیکر از سر لطف زندگی اش را به او برگردانده بود؟
از این سوال همیشگی کلافه بود، خورشید غروب میکرد و دلگیری اش به اندازه آن غروب بود. قاب غرق شدن کشتی و غروب خورشید در کنار هم دیوانه اش میکرد. با خودش گفت:«شاید او همین را میخواست، زجر دیوانگی...»