گره‌های کور

بوی خون از در دماغش می‌پیچید. نور سیگارهایشان را از دید. جان خسته‌اش را روی خاک کشید. چیزی از انتهای روده‌اش بالا آمد. نور ماه دشت را مثل روز روشن کرده بود و جایی برای قایم‌شدن نمی‌گذاشت. از مچ دستش خون می‌ریخت. پاره‌ی دامنش را جدا کرد و به مچش بست. صداها نزدیک می‌شدند. به سمت بوته‌ها لنگ‌لنگان دوید. صداها بین قدم‌هایش گم می‌شدند. هنوز آن‌قدر دور نشده بود که بین نیزار ایستاد و ناگاه افتاد. کنار یک بوته همان‌طور که زانوهای بی‌جانش را بغل کرده بود، چشمانش را به زور فشرد. کمی بعد بیهوش شد. درد اجازه نداد ساعتی بیشتر بخوابد. خورشید در حال طلوع و جنگل مه‌آلود بود. چشمانش را باز کرد، چیزی روی پوستش حس کرد. حشره را کنار زد. باید به راهش ادامه می‌داد. کف پاهایش ساییده و پر از خار شده بود. کنار برکه‌ای رسید و تمام جانش را در آب دست کشید و با پاره‌ای از دامنش شروع به سابیدن خود کرد، طوری که پاهایش قرمز و کبود شده بود. کنار تنه‌ی درختی نشست. نور خورشید از میان برگ‌ها مستقیم به چشمانش می‌تابید. چند گاو نزدیک می‌شدند. زنی پشت آن‌ها می‌آمد. دختر بلند شد، چوبی برداشت. کمی دورتر ایستاد. زن نزدیک شد، براندازش کرد و گفت: «کوی شین ایسی؟ از کوی بمویی؟» با چوب‌دستی اشاره به دستانش کرد؛ مطمئن شد چیز خطرناکی همراهش نباشد. قیافه‌اش به گیلان زمین نمی‌خورد؛ روی سبزه و موی مشکی پرپشت که با دستمالی جمع شده بود. دستش را به طرف او برد. دختر محتاطانه دامنش را در مشت جمع کرد. زن کوزه کوچکش را بدون آنکه به طرف دختر برود به او نشان داد و بعد شروع به جمع کردن هیزم‌های آن اطراف کرد. چند دقیقه گذشت، آب از کنار دهان دختر پایین می‌ریخت. پیرزن به دختره نگاه کرد و بعد عرق پیشانی‌اش را پاک کرد. چین‌وچروک صورتش زیاد نبود. موهای مجعدش را فرق کرده و شالی قرمز به کمرش بسته بود. با صداهایی عجیب گاوها را جمع کرد و راهی شدند. دختر پشت آن‌ها به راه افتاد.

از وسط شالیزار گذشتند. خانه با معماری قدیمی گیلانی و پنجره‌های قهوه‌ای کوچک و ایوان بلندی بود که چند گلدان از آن آویزان شده بود. دختر پله‌های کوتاه چوبی را به کمک زن بالا رفت. قالیچه‌ای محقر کف اتاق پهن بود. زن با ظرفی برنج سرد، کاسه‌ای آب، دستمالی نم‌دار و چند پتو وارد اتاق شد. برق تیزی زیر شالش در نور فانوس معلوم بود. دختر بی‌اختیار لبه‌های لباس پاره‌اش را روی هم کشید و خودش را جمع کرد. زن برنج را به طرفش گرفت. دختر تکان نخورد. نگاهش از صورت زن گذشت و روی طناب حلقه‌شده کنار در متوقف شد. نفسش تند شد. دست زن را کنار زد و خودش را تا گوشه‌ی اتاق کشاند. زن چیزی نگفت. ظرف برنج را وسط اتاق گذاشت و بیرون رفت. گاوها را دوشید و کمی بعد به اتاق برگشت. ظرف برنج خالی بود، ولی دختر همچنان گوشه‌ی اتاق نشسته بود. استخوان‌های ترقوه‌اش از یقه‌ی گشاد پیراهن کهنه‌اش پیدا بود.

چند لحظه همان‌جا ایستاد. دست و پای دختر پر از زخم‌های ریز و کبودی‌های قرمز بود. پیرزن آرام روی دو زانو کنار در نشست. دستمال را در آب فشرد و کف دستش را باز نگه داشت. دختر پلک نمی‌زد. چشمش به کمر زن بود، انگار دیگر چیزی آنجا نبود. دقایقی گذشت تا سرانجام دست‌های لرزانش از روی لباسش شل شد. دختر از نگاه‌های پیرزن فرار می‌کرد. پیرزن آهسته نزدیک آمد؛ بی‌آنکه نگاهش را به چشمان او بدوزد. گل خشک‌شده را از صورت و بازوانش پاک کرد، خونِ زخم‌های سطحی دختر را پاک کرد. بعد پتو را روی شانه‌هایش کشید و چراغ را کمی دورتر گذاشت. بوی چای تازه‌دم اتاق را گرفته بود. پیرزن پارچه‌ی بسته به کمرش را شل کرد، استکان چای را به دست گرفت و تکیه داد و سرکشید.

فردای آن روز، دختر از اتاق بیرون آمد و زن را ندید. مرغ‌ها و اردک‌ها در کناره‌ی چاه وسط حیاط در حال سر و صدا بودند. از دانه‌های تازه ریخته‌شده فهمید پیرزن به تازگی رفته. خانه فقط با نرده‌های چوبی از دشت جدا می‌شد و می‌شد تا دور دست را از ایوان بالایی دید. دختر به دنبال چیزی می‌گشت، پیدا نمی‌کرد. برگی از گلدان ایوان کند، لایش را با ناخن شکافت و روی زخم مچش گذاشت. بُمانی از دور نگاهش می‌کرد و متعجب بود چطور جوانکی این چیزها را می‌داند. به سمتش آمد، به زبان خود گفت: «اَجور کارانه کوی یاد بیگیفتی؟» دختر متوجه نشد، فقط نگاه می‌کرد.

شب‌ها، دختر تا سپیده‌دم به در چوبی اتاق خیره می‌ماند، انگار هر صدا و هر سایه می‌توانست گذشته را به درون بیاورد. در ایوان بالایی اتاقی بود که درش همیشه چفت داشت و دختر از این بابت نگران بود. بُمانی خانم یکی از روزها سطل آب به دختر نشان داد و گفت: «بیدره.» بعد با دست و اشاره چیزهای دیگر را هم نام برد. دختر سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد و بُمانی همین کار را برای چند چیز دیگر تکرار کرد و از او پرسید: «شما انه چی گیدی؟» صداهای بی‌معنی‌اش پیرزن را کلافه کرد. متلکی به لهجه‌ی خودش نثارش کرد. در ادامه گفت: «تی نام چیه زای؟» دختر همچنان خاموش بود. دستش را محکم گرفت، روی سینه‌ی خودش گذاشت و این بار بلندتر گفت: «بُمانی.» بعد دستش را روی سینه‌ی دختر گذاشت و پرسید: «تی نام؟» دختر چیزی زیر لب گفت؛ چند بار دیگر پرسید و گوشش را نزدیک برد. آواهای نامفهوم چیزی شبیه «ساره» را به زبان پیرزن نشاند. بُمانی از همان روز ساره صدایش زد.

فردا غروب بُمانی خانم، خسته از دوشیدن گاوها، کنار هیزم نیم‌سوخته نشست و نی دست گرفت. صدای نی برای دختر حس غریبی داشت و دختر زبان نی را و غمی که از بین انگشتان زن بیرون می‌خزید به خوبی می‌شناخت.

فصل نشای برنج بود، اما برای ساره نه بوی بهار نارنج و نه گل‌های وحشی زرد و قرمز در دشت هیچ‌کدام نوید بهار را نداشتند. هر روز با اشارهٔ پیرزن کار می‌کرد و بدون خیره‌سری اوامرش را اجرا می‌کرد. روزی هیزم جمع‌کردن بود، روز دیگر جمع‌کردن غاز و اردک‌ها. بُمانی از سکوت ساره آزرده نمی‌شد؛ از این کلافه بود که دختر اغلب ماتش می‌برد و تا چند بار صدایش نمی‌کرد حواسش سر جا نمی‌آمد. هر روز لیچاری بارش می‌کرد. ساره معنای حرف‌ها را نمی‌فهمید، ولی با لحن‌ها به‌خوبی آشنا بود.

می‌دانست بودنش اینجا بار اضافی است. اگر فایده‌ای برای پیرزن نداشته باشد، دیر یا زود از اینجا بیرونش می‌کرد. اما بیرون از نرده‌های چوبی کجا؟ راهی بلد نبود و زبانی نداشت.

یک ماهی به همین منوال گذشت. روزی بُمانی خسته از راه برگشت؛ زنبیل حصیری پاره‌ای دستش بود، شالی قهوه‌ای به کمر بسته بود و گالش‌های سیاه رنگش تا زانو گلی شده بود. ساره مشغول دانه‌دادن به غازها و اردک‌ها بود. دستش را شبیه پیرزن حرکت می‌داد تا دانه‌ها پخش شود. پیرزن لحظه‌ای خیره به دختر ماند و بلند به روی ساره به گویش خودش گفت که امروز پایش به سنگی گیر کرده، محصولاتی که این مدت می‌خواست برای فروش ببرد همه خراب شدند. ساره قیافه ناراحتش را خواند. آن دو روزی یک وعده بیشتر غذا نمی‌خوردند. آن هم بیشتر نان و پنیر سیاه مزگی بود. دختر گاهی بین کارها داس را از کنار دیوار برمی‌داشت و چیزی روی خاک می‌نوشت. بمانی خانم نمی‌خواست پای این چیزها به خانه‌اش باز شود و تا نقشی می‌دید غر می‌زد و آن را پاک می‌کرد.

چند هفته بعد، ظهر بمانی خانم مشغول آشپزی بود. ساره لبه‌ی ایوان نشسته بود و دامنش را وصله می‌زد. باد بهاری می‌وزید و ابرها در آسمان تلنبار شده بودند. بُمانی برای هر چیز کوچکی ساره را صدا می‌زد. این بار سطل آب از چاه بود. ساره بعد از نفسی عمیق دامن را کنار گذاشت تا آب بیاورد. همان‌طور که داشت سطل را پر می‌کرد تلخی تندی از گلویش بالا آمد. خودش را پشت بوته‌ها رساند و خم شد؛ چیزی برای بالا آوردن نداشت. بُمانی نگاهش می‌کرد. وقتی ساره صاف شد، دست گذاشت روی شکمش، حس غریبی داشت. پیش‌بند کهنه را جوری می‌بست که کسی تنش را نبیند. شبی، بُمانی درحالی بافه‌ی سیری را که می‌بافت و با لحنی که انگار می‌خواست مچش را بگیرد پرسید: «تی آقا کوی ایسه؟» ساره داشت لحاف پهن می‌کرد. نگاهی گذرا انداخت. دوباره گفت: «تی آقا.» این بار ساره آب دهانش را قورت داد و انگار متوجه شده بود با حرکت صورت و دست‌ها نشان داد که شوهرش مرده؛ این آخرین چیزی بود که می‌خواست پیرزن درباره‌اش بداند. بُمانی این بار نرم‌تر گفت: «آاوو؛ خدا ننمایی. تی حال ناخوشه؟ نُکُنه حامله‌ای؟» با شنیدن آن کلمه، بوی خون و خفگی دوباره در دماغ ساره پیچید. بی‌آنکه چیزی بگوید از اتاق بیرون دوید.

از فردا، پیرزن هر صبح ظرفی سفالی پر از شیربرنج برایش به اتاق می‌آورد، ساره از این کار او تعجب کرد ولی لب به غذا نمی‌زد. با خودش فکر می‌کرد با گرسنگی کشیدن حل می‌شود. بمانی خانم این چیزها حالیش نبود و به زور به ساره غذا می‌خوراند.

طنابی داخل اتاق بود که هر روز گره‌ای به آن می‌زد. بعد از اول روی هر گره دست می‌گذاشت و لب‌هایش تکان می‌خورد. انگار می‌شمرد. پیرزن گمان کرد شاید ورد و دعایی در کار است و به نوشته‌های روی خاک مربوط است. پس در نبود ساره تلاش به باز کردن گره‌ها کرد. فردای آن روز طناب آویزان بود، همان تعداد گره، این بار محکم‌تر از قبل بسته شده بود. ساره غر غر کنان کنار در آمد، با صداهای نامفهوم به شکمش ضربه می‌زد و به طناب اشاره کرد. پیرزن آرام به سمتش رفت و شکمش را دستی کشید و قبول کرد کاری به طناب نداشته باشد.

در بلندترین روزهای سال ساره هر روز برای وجین کردن علف‌های هرز به همراه بُمانی خانم به شالیزار می‌رفت و علف‌ها را چنان از ریشه درمی‌آورد که جز ساقه‌ی خود برنج چیزی دیده نمی‌شد. این کار آرامش می‌کرد و تشویش را برای چند لحظه بیرون شالی جا می‌گذاشت. تابستان گرم به‌سرعت می‌گذشت و فصل برداشت برنج رسید.

روز به روز شکم دختر جلوتر می‌آمد و او سنگین‌تر کار می‌کرد و پشته‌های سنگین برنج را روی دوشش تا کندوج می‌برد و سرخ و رنگ‌پریده خانه برمی‌گشت. بُمانی خانم نمی‌دانست در سر این زن جوان چه می‌گذرد، از این بی‌حرفی ساره کم‌کم کلافه می‌شد. او از هر فرصتی برای کنترل ساره استفاده می‌کرد و نمی‌خواست حالا که بخت دوباره در خانه‌اش را زده به راحتی آن را از دست بدهد. او دیگر در اتاق بالا را چفت نمی‌کرد تا ساره و بچه در شکمش جای بهتری برای استراحت داشته باشند. هر چند به او فهمانده بود که دست به چیزی نزند. فردای آن روز ساره به اتاق بالا رفت. قالی قرمز پر نقشی آنجا پهن بود و گنجه‌ای زیبا با رویه‌ای گلدوزی‌شده کنار اتاق بود. انگار به خانه‌ی دیگری آمده بود. در سمت دیگر بقچه زیر دستمالی پنهان شده بود. دستمال را برداشت و گوشه کتابی را دید. ساره حسابی جا خورد. آرام در چوبی را بست و کتاب‌ها را برداشت و تار عنکبوت به دستش پیچید. چراغ را که نزدیک کرد، یکی که برایش آشناتر بود را بیرون کشید. به سینه‌ی دیوار تکیه داد و چشمانش به سرعت در سیاه و سفید کلمات می‌چرخید. چیزی در سینه‌اش به حرکت درآمده بود. آنچه روزهای بسیار در اتاقک‌های حلبی بدون پنجره از او منع شده بود اینجا در دل کلبه‌ای در جنگل پیدا کرده بود. ساعتی گذشت. یک آن شکمش تکان خورد. به خود آمد. به آنچه حالا بود. صورتش را به داخل کتاب فرو کرد و لحظه‌ای بعد صفحه‌های کتاب خیس شده بود.

هر صبح به‌محض بیداری ملافه‌ی زیرش را به امید نشانه‌ای نگاه می‌کرد، بعد با ناراحتی مشت به شکمش می‌کوبید. او بعد از ظهرها وقتی بمانی خانم برای آوردن گاوها از خانه بیرون می‌رفت زیر پیش‌بندش کتابی می‌گذاشت و پشت انبار می‌رفت. نوشته‌های ریز گوشه و کنار کتاب او را به فکر فرو برده بود که چه کسی صاحب آن‌ بوده. ظهر بود و صدای پارس سگ ساره را تا دم دروازه‌ی چوبی کشاند؛ سگ تا ساره را دید آرام شد و کسی آن اطراف ندید. خواست چوب را بیندازد و در را ببند ولی دید کمی آن‌طرف‌تر پر از پونه‌های وحشی است. کمی بو کرد. آشنا بود. حس کرد این می‌تواند آخرین شانس برای پس گرفتن خود باشد. امیدوار بود که تا عصر سر و کله‌ی بُمانی خانم پیدا نشود. به مقدار لازم چید، دم کرد و دو استکان سر کشید. ساعتی نگذشته بود که زانوهایش خالی شد. محکم به زمین افتاد و تاریکی همه جا را گرفت. گزگزی روی دستش حس کرد و به هوش آمد؛ پیرزن را بالای سرش دید که دامنش را کنار می‌زد؛ کمی خون دیده بود. بُمانی بوی پونه را شناخت. زیر لب، به گیلکی، تند و بریده چیزی گفت که ساره نفهمید و بی‌اعتنا به آه‌وناله‌ی ساره، مرغی را پخت و آبش را به‌زور به او خوراند. بُمانی دائم شکم ساره را می‌مالید و زیر لب چیزی می‌گفت. در همان حین حس کرد بقچه کتاب‌ها به‌هم‌خورده و نامرتب شده. حتم داشت نوشته‌های روی خاک و کتاب‌ها این دختر را این‌چنین بی‌خانه و کاشانه کرده. پتو را روی شکم دختر کشید، چراغ را برداشت و موقع بیرون رفتن از اتاق با فارسی دست‌وپا شکسته‌ای گفت: «شوهر منم با همین خوندن نوشتن‌ها کار دست خودش داد.» ساره دستش را روی سینه‌اش گذاشت. حالا دیگر می‌دانست صاحب کتاب‌ها کیست. سحرگاهی پیرزن همه کتاب‌ها را در زیر درخت نارنج برد و آنجا چال کرد. به زعم خود می‌خواست ساره را نجات دهد. نزدیک ظهر بود ساره به سختی بیدار شد. هنوز شکمش درد می‌کرد و کمرش تیر می‌کشید. کابوس‌های تودرتو شب‌های اخیر رمقی برای صبح‌ها نمی‌گذاشت. چشمش که به جای خالی بقچه کتاب افتاد، لرزش را در دستان و شکمش حس کرد. باران از شب گذشته ادامه داشت. ساره به ایوان آمد، پایش در ظرف تخم‌مرغ آب‌پز پشت در رفت، آن را به کناری لگد کرد و فریاد می‌زد. به سختی روی پا ایستاده بود و با صداهای نامفهوم توجه بُمانی خانم را به خود جلب کرد. او با مشتی سبزی وحشی در دستش به سمت اجاق می‌رفت. نگران بچه بود. نمی‌دانست این همه خیره‌سری برای چهار کاغذ کهنه چه معنی دارد. کمی دست‌پاچه گفت: «مرا حالی نیبه چی گی.» آتش خشم ساره زبانه کشید. او سر گنجه بُمانی خانم رفت و بی‌آنکه نگاه کند هر چه بود بغل زد و از ایوان بالا پایین ریخت. در هوا بقچه‌ی مشکی باز شد و از داخل آن چند تکه لباس نوزاد پایین افتاد. ملافه‌های گلدوزی‌شده بُمانی خانم گلی شده بود. پیرزن خون خونش را می‌خورد و از پنجره تماشا می‌کرد. دختر از آنچه روی زمین بود حیرت کرد و اشک‌هایش سرازیر شده بودند. به اتاق برگشت. روزها گذشت و آن دو بی‌توجه به وجود دیگری روزها را سپری می‌کردند. رفتارهای عجیب ساره پیرزن را به یاد شوهرش می‌انداخت که همیشه دستش را بالا نگه داشته بود. کمی بعد ایستاد تا نفسی تازه کند. باد سرد موهایش را در هوا تکان می‌داد. بُمانی خانم چند قدمی دور شده بود که برگشت و دید زن به نفس‌نفس افتاده. چوب‌دستی‌اش را به ساره داد. دستش را روی شانه‌اش گذاشت تا حالش جا بیاید. کمی بعد با لحنی زمزمه‌وار و فارسی دست‌وپا شکسته شروع کرد: «شوهرم خیلی وقت پیش مرد. کنار رودخونه پیداش کردن. رفته بود شهر حق شونو بگیره. کاغذ نوشته بود. حسن خان قوی‌تر بود. مردم از ترس خان طردمون کردن. هیچ وقت نبخشیدمش که منو این‌جوری خانه خراب کرد. جوون بودم که بیوه شدم، حتی بابام نذاشت برگردم خونش.» دستش را آرام گذاشت روی شکم ساره و ساره بو برده بود که چه در سر پیرزن است. او از اینکه چیزی که از اول مال او نبود را می‌خواست ناراحت نبود، بلکه از اینکه دوباره کسی توانسته بود بر او چیره شود افسرده شده بود. پس شانه را از زیر دست بُمانی کشید و چوب‌دستی را محکم‌تر فشرد و جلو زد، طوری که انگار دیگر نمی‌خواست کنارش بماند.

پاییز آخرین نفس‌هایش را می‌کشید و سرمای تازه از درز پنجره‌های چوبی تو می‌آمد. دختر کنار چاه مشغول بالا کشیدن آب بود که بُمانی جیغ‌کشان گفت: «آوو! پلا بسوخته، می قالی بوسوخت!» ساره نفهمید چطور سطل را به آنجا رساند، اما تا پای پله که رسید، سطل را زمین گذاشت و دست‌به‌کمر روی پله نشست. نفسش به شماره افتاده بود و چیزی در سینه‌اش بالا پایین می‌شد. حس کرد زیر دامنش خیس شد. بُمانی سطل آب را خالی کرد و قالیچه‌ی نیمه‌سوخته را از اتاق بیرون آورد. تا نگاهش به زن جوان افتاد، قالیچه را گوشه‌ای انداخت و به سمتش رفت. دست روی شانه‌اش گذاشت و پرسید: «خاک می‌سر، تره چی بُبوست؟» ساره با صورتی خیس دستش را روی دست پیرزن گذاشت. بُمانی آرام بلندش کرد و روی لحاف خواباند و اضافه کرد: «درد داری، مار؟» دختر ناله می‌کرد و به خود می‌پیچید. سرش را به سمت او چرخاند. گویی تمام چروک‌های صورتش از پیرزن می‌خواست زنده بماند. باران شلاق‌کش می‌بارید. پیرزن دست‌پاچه بود. آب را روی چراغ گذاشت و به خانه‌ی قابله‌ی روستا رفت. ساره نگاهش به گره‌های طناب بود؛ سعی می‌کرد بشماردشان، شمارش از دستش می‌رفت، دوباره از نو شروع می‌کرد. یاد اتاقک انتهای راهرو آن ساختمان حلبی افتاد و شمارش‌هایی که هیچ‌وقت تمام نمی‌شد. سعی کرد نفس عمیق بکشد. درونش چیزی بود که به هر دری می‌زد تا بیرون بیاید. دستانش به رعشه افتاده بود. یک ساعت بعد، قابله با پیرزن وارد شدند. چشم‌های بُمانی می‌خندید و صورتش آن را پنهان می‌کرد. ساره گوشه‌ی اتاق فریاد می‌زد؛ موهایش خیس شده بود، رنگش پریده و لب‌هایش خاکستری شده بود. طناب کف اتاق افتاده بود. قابله بالای سر زن جوان آمد. هر چه گفت ساره دست‌وپا شکسته انجام داد. موج درد از فرق سرش شروع می‌شد و تا نوک انگشتانش می‌رسید. بمانی یکجا بند نمی‌شد. صورت دختر را خشک می‌کرد و به او می‌گفت دوام بیاور. لحظات آخر از خود بی‌خود شد، چشمانش نیمه‌باز بود. دیگر حتی صدای قابله را هم نمی‌شنید. بمانی ترسید که بچه و مادر از دست بروند و تنها عذاب وجدانش برای او بماند. پس یک‌بند ساره را صدا می‌زد و به صورتش می‌زد. ساره با هر سیلی به هوش می‌آمد و زخم قدیمش تازه می‌شد. تن پررنج او یارای ماندن در این منجلاب را نداشت و پاهایش شل شده بود. موجود درونش می‌خواست راه فراری از بین این همه زخم پیدا کند. ولی انگار تلاش او کافی نبود. در نهایت دستان قابله بود که به یاری‌اش آمد. دستان دختر را سفت گرفت. بمانی خانم را کنار زد. ساره هوا را با تمام وجود از دهان بلعید و نفس‌نفس‌زنان به این دنیا بازگشت. صدای گریه اتاق را پر کرد. ساره به دستمال‌های خونی اطرافش نگاه کرد. لخته‌های سرخ و سیاه ملافه‌های گلدوزی‌شده بُمانی خانم را کثیف کرده بود. لحظه‌ای نگذشت که بُمانی بچه را از دست قابله گرفت. او می‌خواست محصولش را خودش خشک کند. ساره بی‌حال سرش را روی بالش گذاشت و دست سردش از ران‌ها تا کمرش کشید؛ جاهایی که مدت‌ها بود سنگینی رنج را بر دوش می‌کشیدند. ساعتی نگذشته بود که بُمانی رو به قابله گفت: «چرا انه گریه بند نیه خاخور؟» قابله غر زد: «زاکه ویشتایه.» ساره تازه جان خسته‌اش آرام گرفته بود. قابله بی‌اعتنا به چشم‌های بسته‌ی او، دکمه‌های پیراهنش را باز کرد. ساره دستش را پس زد. قابله تعجب کرد و سوالی که در این مدت در ذهن بمانی خانم بود حالا برای قابله هم پیش آمد. ساره با چشم نیمه‌باز کوشید دکمه‌ها را ببندد. رو به قابله کرد، صداهای نامفهومش در گریه‌ی بچه گم شد. بُمانی قابله را کنار زد، بی‌اهمیت به دختر دستانش را محکم کنار زد و همان‌طور که گاوها را می‌دوشید، سینه‌ی دخترک را می‌دوشید. ساره نفس‌نفس می‌زد و نگاهش همچون آتشی داغ بود. شیر از سینه‌ی زن پایین می‌آمد؛ زن نگاهش به طناب بود. بچه می‌مکید، طناب دیگر جایی برای گره نداشت. نیمه‌های شب باران قطع شد. صدای شغال‌ها از بیرون می‌آمد. ساره خوابیده بود و بمانی خانم بیدار.

روزهای بعد دیگر خبری از کاسه‌های شیربرنج و سرشیر نبود. بُمانی خانم به سلیقه‌ی خود اسمی برای نوزاد گذاشته بود که ساره هیچ‌وقت به زبان نیاورد. شکوفه‌های نارنج ذره‌ذره روی زمین می‌ریختند. آن روز، آفتاب روی خوش نشان داده بود. ساره طناب را از میخ دیوار برداشت و گره‌ها را یکی‌یکی باز کرد. انگشت‌هایش از سفتی گره‌ها کرخت شده بود. چند گره آخر را نتوانست. بُمانی خانم در ایوان نشسته بود و برای بچه لباس می‌دوخت. بچه غلت می‌زد. ساره طناب در دست از اتاق بیرون آمد. کودک را جلوی پایش دید، به خود جرات نگاه کردن به صورت بچه را داد. خیره شد. کمی عقب رفت. از آنچه دیده بود دلهره داشت. به یک دفعه از ته گلویش صدایی بیرون آمد. کلمه‌ای به زبان خودش؛ انگار اسمی. چیزی که خود از شنیدنش جا خورد. بُمانی خانم نگاهش به سمت زن رفت. ساره نگاهی به پیرزن انداخت. چشمانش دیگر آتشین نبود. کودک دستش را به سمت طناب بالا برد. ساره لحظه‌ای مکث کرد و بعد طناب را انداخت و از پله‌ها پایین رفت. بُمانی حیرت‌زده بود. خواست صدایش بزند اما نگاهش که به کودک افتاد منصرف شد.

دیدگاه‌ها (۰)

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است؛ نخستین نفر باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

ایمیل یا شماره‌ی تماس شما منتشر نمی‌شود. دیدگاه‌ها پس از تأیید نمایش داده می‌شوند.