آخرین قدم‌ها

تپه‌های خاکی، آسمان پرستاره را تکه‌تکه کرده بودند. ماشین از جاده‌ی خاکی بالا رفت و روی یکی از تپه‌ها ایستاد. تا چشم کار می‌کرد، جز شن، تاریکی و سکوت چیزی نبود. وحید و کریم پیاده شدند. چند لحظه کنار هم، رو به بیابان ایستادند؛ وحید گفت: «قول می‌دم فقط امشب پیش هم باشیم. فردا صبح برمی‌گردم. هر کاری بخواید انجام می‌دم.»

گوشی در جیب ویبره خورد. کریم چند قدم دور شد. نور صفحه‌ی گوشی صورتش را روشن کرد. کریم گوشی را از جیبش بیرون آورد، اما قبل از جواب دادن چند ثانیه فقط به صفحه نگاه کرد؛ انگار از قبل می‌دانست پشت این تماس چه تصمیمی ایستاده است.

کریم گفت: «من به‌موقع رسیدم و گوشی رو گرفتم... حرف‌های نامفهوم و مبهمی زده... می‌شناسی طرف رو؟ ... جای برگشتش هست، فقط دلتنگ زنش بوده... اون کاری نمی‌کنه که به ضررمون تموم بشه....»

کریم می‌دانست سیروس آدمی نیست که دو کوپن برای یک نفر بسوزاند و با این حرف سیروس که «تصمیم گرفته شده»، دست از تلاش برداشت. کریم باید اعتماد ازدست‌رفته را بازمی‌گرداند و موقعی که سیروس خواست افرادی را برای تمیزکاری بفرستد، مخالفت کرد. او خود را مسئول این هرج‌ومرج دانست.

وقتی برگشت، نگاهش سنگین‌تر از قبل بود. سری تکان داد و گفت: «همسرت قرار بوده یک ساعت پیش برسه.»

وحید با ناباوری نگاهش کرد: «اون تحت تعقیبه؟»

صدایش را بالا برد و گفت: «اون نه. نباید با اون کاری داشته باشید. گوشی رو بده بهش زنگ بزنم.»

کریم حرکتی نکرد.

وحید دستش را دراز کرد و بلندتر گفت: «بده‌ش به من.»

کریم بلند گفت: «آروم باش. اون نباید شک کنه و مهم نیست چی بهش می‌گی، فقط اونو به جایی که بوده برگردون.»

رنگ از صورت وحید پریده بود. گوشی را با دست‌هایی لرزان گرفت. هنوز نمی‌دانست این آخرین باری است که صدای همسرش را می‌شنود.

«عزیزم... یه خبر بد دارم... یه مشکل پیش اومده برای سازه. مجبورم برگردم سر کار. تو هم با اولین پرواز برگرد خونه.»

صدای سمانه از آن طرف خط بلند شد؛ چیزی می‌گفت، اما وحید میان اضطراب خودش فقط تکه‌هایی از حرف‌هایش را می‌شنید.

«ماشین گرفتی؟ ... نه سمانه، هیچ آسیبی ندیدم. دارم بهت می‌گم الان وقت بحث نیست. لطفاً فقط برگرد خونه... نه، من تو اون شهر نیستم.»

چند ثانیه گوش داد. چین عمیقی میان ابروهایش افتاد. صدایش حرارت گرفته بود: «این کار منه... دیگه سؤال نپرس... تمومش کن... اصلاً نمی‌خوام ببینمت.»

بعد ناگهان فریاد زد: «سمانه! گوش کن... می‌گم گوش بده. خفه شو... فوراً برو خونه، همین الان!»

تماس که قطع شد، چند لحظه به صفحه‌ی خاموش گوشی خیره ماند؛ گوشی را بین دو دستش فشار داد. لحظه‌ای سرش را پایین آورد و نفس عمیقی کشید.

کریم به سمتش آمد و پرسید: «برمی‌گرده؟»

وحید سرش را به‌آرامی تکان داد. «عصبانی بود... ولی برمی‌گرده.»

صدایش دوباره محتاط شده بود. انگشت‌هایش هنوز می‌لرزیدند: «کریم، اون هیچ‌وقت از من دور نبوده. اون می‌ره پیش پلیس و همه‌چیزو می‌گه.»

کریم گفت: «بهش می‌گیم تصادف بوده... نگران نباش.»

وحید پاهایش شل شده بود. دستانش را در هم گره کرد و به نزدیک صورتش برد تا شاید گرم شود. لحظه‌ای بعد روی زانوهایش نشست.

«می‌دونم اشتباه کردم. نباید از محوطه خارج می‌شدم. فکر کردم یه شب... فقط یه شب... بعد همه‌چیز مثل قبل می‌شه.»

کریم همچنان نگاهش می‌کرد.

وحید آه بلندی کشید و ادامه داد: «آدم‌هام چی می‌شن؟»

«مشکلی براشون پیش نمیاد. برمی‌گردن خونه. اونا قابل اعتمادن.»

باد شن‌های ریز را روی کفش‌هایشان می‌لغزاند. کریم به سمت ماشین رفت و سیگاری روشن کرد. وحید تمام پیشانی‌اش عرق سرد شده بود. او به قابل اعتماد نبودن خودش و عواقب این کلمه پی برد، پس ملتمسانه گفت: «دیگه هیچ پولی نمی‌خوام... کارمو تموم می‌کنم و دهنم رو می‌بندم... اصلاً بذار خودم با آقای فربدی صحبت کنم.»

کریم دستش را داخل جیبش مشت کرد. نگاهش به چشمان او دوخته بود. این چشم‌ها برایش آشنا بود. صدای نفس‌نفس‌های وحید سکوت را شکسته بود: «یعنی آخر خطه؟»

کریم خواست حرف بزند و بگوید این لجن‌زار پشیزی برای نبوغ و شرافت تو قائل نیست. همان‌طور که برای پسرش نبود. ولی آن را پشت لب‌هایش جمع کرد.

وحید چند قدمی نزدیک شد و خیره در چشمان کریم ماند. منتظر راه و چاره‌ای بود، ولی گذر ثانیه‌ها او را به بن‌بست پیش رویش نزدیک می‌کردند. نفسش را بیرون داد. به بالای سر نگاه کرد و گفت: «توی آسمان کرمان ستاره‌ها خیلی نزدیکند.»

سوی کریم برگشت و گفت: «می‌رم به سمتشون، شاید بتونم یکیشونو بردارم.»

کریم چیزی نگفت. سیگار نیم‌سوخته را زیر پایش له کرد و پشت سرش با فاصله چند قدمی به راه افتاد.

باد آرام از میان بوته‌های خشک می‌گذشت و شن‌ها را دور پاهایشان می‌چرخاند. وحید به افقی که آسمان پرستاره را به زمین وصل می‌کرد خیره بود. چشمانش خیس و زبانش به سقف دهانش چسبیده بود. گوش‌هایش را تیز کرده بود؛ شاید حرکتی از کریم او را از این گودال خودساخته بیرون بکشد. اما جز صدای قدم‌های آرامش چیزی نمی‌شنید.

پاهایش انگار به وزنه‌هایی سنگین وصل بود. نمی‌دانست چرا به سمت او حمله‌ور نمی‌شود و آخرین تلاش‌هایش را برای زنده ماندن نمی‌کند. دنده‌هایش مرتب بالا و پایین می‌رفتند. چیزی می‌خواست از قفسه‌ی سینه‌اش بیرون بزند.

صدای سمانه در سرش می‌چرخید. به اسکناس‌هایی فکر کرد که او را اسیر بیابانی بی‌بازگشت، فرسخ‌ها دور از خانه، کشانده بود. گرد و خاک نرمی روی صورتش نشست.

پشت سرش، کریم اسلحه‌ای کوچک در دست، در چهار قدمی او راه می‌رفت. وحید ایستاد و پشت سر او کریم هم. دستش را روی سر او تنظیم کرد. لحظه‌ای نور گلوله هوا را روشن کرد. اسلحه را پایین آورد.

کریم چند ثانیه نمی‌توانست نزدیک جنازه برود. به سمت ماشین رفت. فندک کار نمی‌کرد؛ آن را به سمت بیابان پرتاب کرد. روی کاپوت خم شد و مشتی محکم کوبید. سنگ درون سینه‌اش بالا و پایین می‌رفت. سیگار گوشه‌ی لبش را به سمت دیگری پرتاب کرد. دیگر چیزی حس نمی‌کرد.

دستش می‌لرزید وقتی پوکه را برمی‌داشت. چند ثانیه به او نگاه کرد. به یاد آورد روزی را که وارد این راه شده بود. اول یک محافظ ساده بود، اما حالا...

باد شدت گرفته بود. ردپاهای وحید، یکی‌یکی زیر شن‌ها محو شدند.

پ.ن: برداشتی از یکی از صحنه های سریال بهتره با سال تماس بگیری.

دیدگاه‌ها (۰)

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است؛ نخستین نفر باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

ایمیل یا شماره‌ی تماس شما منتشر نمی‌شود. دیدگاه‌ها پس از تأیید نمایش داده می‌شوند.