نقدی بر کتاب شازده احتجاب

کتاب روایت‌گری فوق‌العاده‌ای داشت و می‌توانست کلاس درسی برای آموزش ریتم در داستان باشد. هر جمله نقشی در پیشبرد داستان داشت و نابجا نبود.
هرچند تا اواسط داستان نمی‌توانستم پرش‌های زمانی را به‌خوبی تشخیص بدهم و از این ابهام عمدی نویسنده خوشم نیامد.
شخصیت فخرالنسا برایم جذاب بود. در نوعی بودن و نبودن گیر افتاده بود. میان هویت فردی و هویت موروثی، یا میان طغیان و تسلیم. نویسنده به‌خوبی توانسته بود این وضعیت را به مخاطب نشان دهد. گره‌های کودکی فخرالنسا باعث شکل‌گیری تنفری عمیق نسبت به این خاندان شده بود؛ در عین حال، نمی‌توانست از اصل و تربیت خودش فرار کند، چون به هر حال در همین خانواده بزرگ شده بود. گاهی در دیالوگ‌هایش رگه‌هایی از روحیهٔ ارباب‌مآبانهٔ خودش را بروز می‌داد.
شازده نیز شخصیت جالبی داشت. شخصیت‌های داستان کاملاً زنده‌اند و می‌توانستم با جزئیات تصورشان کنم. جالب اینکه توصیف چندانی از ظاهر طاهری نشده بود، اما با رفتارهای به‌جایی که نویسنده میان دیالوگ‌ها برای هر شخصیت در نظر گرفته بود، می‌توانستم تصویر آن شخصیت را در ذهنم بسازم و با جزئیاتی که خودم می‌خواستم به آن شاخ‌وبرگ بدهم.
شخصیت پریشان شازده در لحظهٔ مرگ فخرالنسا و کاری که با فخری کرد، دراماتیک‌ترین صحنهٔ کتاب بود؛ صحنه‌ای که نویسنده به زیبایی قلم زده بود. کاملاً در ذهن شازده قرار می‌گیری و این پریشانی را از خلال رفتارهایش و جریان سیال ذهن او، که مدام دچار پرش می‌شود، حس می‌کنی.
در مجموع، کتابی است که دلت می‌خواهد روزی دوباره به سراغش بروی، چون جای تأمل و دقت بسیار دارد.

دیدگاه‌ها (۰)

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است؛ نخستین نفر باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

ایمیل یا شماره‌ی تماس شما منتشر نمی‌شود. دیدگاه‌ها پس از تأیید نمایش داده می‌شوند.