نقدی بر کتاب شازده احتجاب
کتاب روایتگری فوقالعادهای داشت و میتوانست کلاس درسی برای آموزش ریتم در داستان باشد. هر جمله نقشی در پیشبرد داستان داشت و نابجا نبود. هرچند تا اواسط داستان…
ادامهی نوشتهکتاب روایتگری فوقالعادهای داشت و میتوانست کلاس درسی برای آموزش ریتم در داستان باشد. هر جمله نقشی در پیشبرد داستان داشت و نابجا نبود. هرچند تا اواسط داستان…
ادامهی نوشتهبوی خون از در دماغش میپیچید. نور ماه دشت را مثل روز روشن کرده بود و جایی برای قایمشدن نمیگذاشت.
ادامهی نوشتهوقتی درِ آسانسور باز شد، خیره به سطل آشغال ماند. چند لحظه بعد، خودش را دید که با تمام توان به آن لگد میزند.
ادامهی نوشتهتپههای خاکی، آسمان پرستاره را تکهتکه کرده بودند. ماشین از جادهی خاکی بالا رفت و روی یکی از تپهها ایستاد.
ادامهی نوشتهچنین گویند که مردی بود در روزگاری پریشان، که خواب از دیدهاش گریخته و دل از زندگانی سیر گشته بود.
ادامهی نوشتهبعضی فیلمها را که میبینی، حس میکنی کارگردان میخواسته چیزی را ثابت کند. اما «باشو، غریبهٔ کوچک» از آن فیلمها نیست.
ادامهی نوشتهاز سرود سکوت
«شاید جهان،
هرگز منتظر ما نبوده است.»
«انسان برای سکون ساخته نشده است. ما موجوداتی هستیم که در فاصلهٔ میان امنیت و ناشناختهها نفس میکشیم.»
«در این روزها، من بیشتر به زندهماندن فکر کردهام تا زیستن.»
«این زبان، تنها ابزار بیان نیست؛ میدانِ زیستن است.»
«طبیعت پادزهر زمان است؛ کمی به روشنایی سبز و چشمانداز دور خیره شو، شاید آنجا اثری از امید بیابی.»
«سوگ دو چهره دارد؛ یک چهرهاش اشک است، دیگری آتش.»